شماره 229... اولین اتفاق امسال...

:: شماره 229... اولین اتفاق امسال...

عید امسال، لحظه ی سال تحویل همه ی اونایی ک علامرودشت بودیم ( علامرودشت تا لامرد یک ساعت فاصله داره ک خونه مادربزرگم اونجاس) رفته بودیم سر خاک داییه مامانم ک دو سه ماه قبل از عید فوت شد. خانومش و چن تا از بچه هاشم بودن. 

هفته اول عید رو علامرودشت بودن و بعد رفتن خونه خودشون ک جهرم هست. با اینکه زنداییه مامانم هم مریض بود ولی همین ک پاش رسید خونشون بخاطر خونریزیه ریه بستری شد و همین الان مامانم بم خبر داد ک فوت شده و فردا باید بریم جهرم!! خدا رحمتش کنه خیلی زنداییه خوب و مهربونی بود. عین خود دایی ک خیلی سربسرمون میذاشت.

از دست دادن پدر و مادر، هر چند پیر و مریض با فاصله ی کم خیلی سخته. از همین الان دلم می لرزه واسه دیدن اشک بچه هاش. تصورشم تلخه!


قلم نوشت: 

قصد داشتم امسال از همون اول هر چی ک حس خوب یا بدی بم میده، اتفاقات خوب و بد رو بنویسم. میخواستم همین روزا شروع کنم تیکه تیکه ب نوشتن خاطراتو لحظه های خوب نوروز. ولی انگار قسمت این بود ک اولین چیزی ک اینجا می نویسم این خبر بد باشه!! :(


منبع : قلمدوششماره 229... اولین اتفاق امسال...
برچسب ها : همین ,خیلی ,علامرودشت ,همین الان

شماره 230.. غیر منتظره 1...

:: شماره 230.. غیر منتظره 1...

تو این چن روز بعد از عید همش میخواستم ی چیزایی از این دو هفته تعطیلی بنویسم ولی نمیدونم چرا حسش نبود. اما این یک هفته اخیر ی اتفاقاتی افتاد ک واسم جالب بود و عجیب!!قضیه ی کم مفصله و باید واسه گفتنش کمی ب عقب برگردم.  خدا کنه اینو دیگه حوصلم بشه بگم.

اول باید اشخاص درون این ماجرا رو معرفی کنم ک ترجیح میدم واسه بعضی هاشون از اسم مستعار استفاده کنم.

خانم "ز" دختر عمه ی 42 ساله ی من ک معلمه و 3 تا بچه داره. 2 تا دختر و یدونه پسر. دختر اولش سال اول رشته پزشکیه. دومی کلاس هشتمه و پسرش " الف کوچولو"  کلاس دوم ابتدایی. این "الف کوچولو" ناخواسته ب دنیا اومده. خانم "ز" تعریف میکرد ک شوهرش خیلی سر و صدا کرده بود وقتی فهمید خانمش دوباره باردار شده!

آقا "سید" شوهر خانم "ز".

خانم " ر" خاله ی آقا سید . 43 ساله ک دو سه سالی میشه ازدواج کرده. اونم با ی مرد مسن و زن و بچه دار. خیلی هم بچه دوس داره ولی توی مدت ازدواجش  بچه دار نشد. " الف کوچولو" رو هم تقریبا خودش بزرگ کرده.

خانم " ز1" دخترعمه ی دیگه ی من.

فک کنم تا اینجا اونایی ک لازم بودن رو معرفی کردم. بریم سر داستان. هنوز نمیدونم چطوری باید تعریف کنم. باید چن تا مطلب رو ب هم وصل کنم و ربط بدم ک کمی کار سختیه.امیدوارم گیج کننده نشه.

روزی ک زندایی مامان فوت شد ما رفتیم جهرم واسه تشییع جنازه. موقع ناهار توی رستوران نشسته بودیم ک یهو خالم اومد پیش مامانم اینا و با تعجب گفت شنیدم "ز" حامله س! راسته؟!!

من و مامانم و خواهرم اینجوری @،@ !!! 

والااا... آخه ی شب قبل از اومدنمون ب جهرم "ز" خونه ما بود و از این قضیه چیزی نگفته بود! ظاهرشم ب زنای باردار شباهتی نداشت! پیش خودمون میگفتیم حتما اشتباه شده. لابد ی "ز" دیگه رو میگن و....

وقتی برگشتیم شیراز، زنداییم هم با ما اومد. قراره دخترش همین روزا زایمان کنه. از لامرد اومدن. خلاصه هنوز موضوع "ز" یادمون نرفته بود و بالاخره از "ز1" شنیدیم ک این شایعه صحت داره و ما بازم اینجوری @،@!!!


حالا این ک ماجرا از چ قرار بوده باشه واسه بعد.... :)

منبع : قلمدوششماره 230.. غیر منتظره 1...
برچسب ها : خانم ,واسه ,کرده ,دختر ,کوچولو